شده بخواهی تن و رگ و پوست و گوشتت را بدری از هم. خودت بشکافی و بروی تو و لخته های خونت را بمکی و بروی تو؟ نمیدانم اما انگار از من کنده شده قسمتی از من و افتاده گوشه ای بی رمق و من هم از قسمت خودم افتادم این طرف و جان میدهم و دست و پا میزنم . انگار که ماهی و اب از هم جدا شوند وقتی که یکی شده باشند .از زیر رگ هایم میزند بیرون وقتی شب ها میخواهم بخوابم و نمی شود نمیتوانم بخوابم و وقتی که میبینم نیست آن وقت است که دست می برم به خودم و با ناخن هایم پوستم را میخراشم و میروم جلو آنقدر که نمیبینم در تاریکی گوشتم است که این طوری گرم است یا رگم ،فقط میخواهم بروم جلو بروم جلو و بکنم از خودم که شاید زیر رگم ،پوستم، گوشتم ،استخوانم بیاید بیرون بزند بیرون و دوباره باشد که نیست میدانم نیست اما چاره ای ندارم نمیتوانم جلوگیری کنم نمیتوانم پیشروی نکنم نمی توانم نباشم باید بروم باید بدوم باید انقدر ادامه بدهم تااز نفس بیافتم ،از نفس افتاده ،باید یک جایی باشد نمیدانم چرا این فکر را میکنم با اینکه میدانم دیگر نیست .گم نشده است که بگردم و پیدایش کنم اما فکر میکنم که باید یک جایی باشد اخر نمی شود که همین طور یک دفعه نباشد ها؟باید یک جایی باشد شروع میکنم مژه هایم را می کنم چشمم راتخلیه میکنم بعد پیشانی ام را ویران میکنم گردنم را نابود میکنم حالا سرم یک طرف افتاده و بقیه تنم مشغول است .به بازهام فکر میکنم ،شاید زیر همین رگ ها ،شاید زیر همین استخوان ها. پاهایم را ،شکمم را می درم آنقدر جلو میروم که از کمرم رد میشود دست هایم ،بین شکمم حفره ای ایجاد شده که به اندازه یک توپ فوتبال است .گرد کار کرده ام. انگشتهای پایم را لمس میکنم ناخن هایم را میبرم سمت سرم و ناخن ها را با دندان هایم میکنم و انگشت هارا میجوم ،شاید لای موهایم باشد نباید نا امید شوم موهایم را می کنم انگشت هایم را روی سرم فشار میدهم انقدر که استخوان جمجمه ام می شکند و انگشت هایم توی مغزم فرو میرود ،،دندان هایم هم از آن طرف مشغولند و دارند تکه پاره هایم را میخورند مثل پلنگی که آهویی را در خلوت ترین جای جنگل گیر انداخته باشد ،دست هایم توی حفره های مغزم مشغولند دارند می کنند و میگردند ،دست به تخریب خودمان زده ام ،دست هایم از کار می افتند یک نقطه از مغزم باقی مانده است که به دست هایم فرمان ایست داده است ،اینرسی ! دست هایم میگندد . از من چیزی نمانده است جز تو .
میدانم میدانم که اشتباه نکرده ام ،من همه این کارها را کرده ام که تو آنجا باقی بمانی در انتهای من فرو ....
فرزانه مرادی ۲/ ۷/۸۶