تبليغاتX
شارکو
شارکو
داستان های من اینجا با هم تیله بازی میکنند
سر روی شانه های نداشته ات میگذارم

تقدیم به تو ،دقیقا به خود تو که در منی تا ابد

  

 

 

عزیزم وقتی پایم لای پاهایت می افتد می فهمم. وقتی سردم میشود و خودم را بهت میچسبانم میفهمم ، وقتی لب هایم روی لب هایت  می ماسد و چشم هایم در چشم هایت بسته می شود،عزیزم وقتی ناخن هایم را در کمرت فرو میکنم میفهم،وقتی شکمم را میلیسی ،وقتی کف پاهایم را میلیسی ،وقتی گردنت را میمکم ،وقتی  دست می برم  و ...وقتی، وقتی با توهستم ،با تو هستم . وقتی دقیقا وقتی خودم را محکم به تو میچسبانم میفهمم که چقدر از                               هم فاصله                        داریم

 

 

فرزانه مرادی ۲۳/۱۱/۸۵ 

 

+

کافه داستان را

 

کافه داستان

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 22:37  توسط فرزانه مرادی   | 

 

>