امروز تولده .تولد اتابک .درست یکی از همین روزها بود که پیداش شد و" زمستون میره پشتش بهاره "
دو برش از اتابک
برش اول:ساس
همه چیز از روزی شد که غیبت زد و من نمیدانستم کجا را باید بگردم ؟چکار باید بکنم؟یکی از همان روزها بود که آمد .نشست روی میز ناهارخوری و پاهایش را تکان داد.باپاهایش حرف میزند .مدام پاهایش را تکان میدهد.ازش پرسیده بودم:سیگار میکشی؟یکی از پاهایش را تکان داد .برای خودم ترجمه کردم "نه".او هیچ وقت سیگار نمیکشد.برعکس تو که دیگر اسمت را هم نمیخواهم بیاورم.برعکس فرزانه . یک وقتی فکر میکردم اسمش باید توکا باشد یا مثلاً ترمه . یک جور وسواس دارم نسبت به اینکه اسمش باید با "ت" شروع شود مثل تلما، ترانه ،تلی،تینا یا هر زهرمار این شکلی . هر وقت هم که اسمش را پرسیدم هر دو پایش را با هم تکان میدهد طوری که ادم قاطی می کند . بعد ها اسمش را گذاشتم "تکانه " خودم را هم برایش کاشف تکانه معرفی کردم.
اینها را که به دکتر احمدی گفتم ،سرش را خاراند و گفت خوب،ادامه بده .این دکتر احمدی از آن ادم های تخمی است که هر وقت گیج میشود سرش را میخاراند و میگوید خب .جلسه اولم است اما به خاطر تو خیلی اینجا آمده ام .دکتر خبر از کم حرف زدنهایم دارد. به بی سروته بودن هایم .
چشم هایم را دورتادور مطب میچرخانم .یک قاب عکس که برگرداننده شده ،یک دسته گل نرگس ،یک ماهی قرمز تنها توی تنگ شیشه ای ،سبزه ای که سه چهار سانتی بالا آمده و ساعتی که زیادی مات است.
میگویم:مردم مثل مور و ملخ ریختن تو خیابون . انگاری عیده.نکنه عیده؟
میگوید :هشت روزه دیگه مونده .
تعجب میکنم .چقدر حبس بوده ام . مثل ماهی توی تنگ .با خودم فکر میکنم"بهارشون هم مال خودشون"
عقربه های ساعت کریستال دیوار روبرو انگار دنبال هم میکنند . مثل دو نفر که از هم فراری اند اما نمی توانند هم را ترک کنند . مثل یک جور مرض تخمی داشتن می ماند .ماهی گاهی می ایستد به یک جهت و دوباره می چرخد و می رود بالا و پائین.
فنجان قهوه روی میز را نگاه میکنم . حتما اگر زنم اینجا بود فال میگرفت.او خوره این کلک بازی هاست .کسی نباید بفهمد او رفته حتی این دکتر تخمی .از جیبم سیگارم را در می اورم.فندک را که می ایم روشن کنم دکتر میگوید اینجا نمیتونی سیگار بکشی .فکر میکنم :"آیا فندکی که مرا سیگاری کرد قرمز بود؟"سیگار را زنم یادم داده بود "فرزانه" چه اسم قشنگی هم دارد این فرزانه .انگار از روی آدم سُر میخورد و می آید آن پائین.فرزانه ، چه آهنگ قشنگی دارد این کلمه .انگار از دست و پا و گلو و چشم و چال ادم سر میخورد این اسم ،این کلمه، انگار میشود راحت قورتش داد . انگار کسی را توی خودش چال کرده باشد.
دکتر میگوید:از تکانه میگفتی،از حرف زدنهایش ،تکان پاهایش .میدونی اتابک نظر من اینه که خب،چه اشکالی داره که بیاد و باهات حرف بزنه . اذیتت که نمیکنه هان؟
بقیه حرفهایش را نمی شنوم .حتما دارد یک چیزهایی درباره تنهایی و این جور مزخرفات میگوید .همه اشان از یک قماشند. ادم دلش میخواهد وسط مطب شلوارش را بکشد پائین و بشاشد بهشان .دارم نگاهش . به کج و کوله شدن لب و لوچه اش و بعد راست نگاه میکنم توی چشم هایش .بلند میخندم . آنقدر بلند میخندم که خودم می ترسم. دست هایم را بهم می مالم و می گویم :
اذیت که نمیکنه .من حتی دوستش هم دارم اما پس چی؟اذیت میکنه دیگه .باید بری یعنی تکانه میگه باید بری باید خودت رو خلاص کنی .
گور پدر هرچه توی این دنیاست شاید حق با این دختر بچه ای باشد که هرشب می اید و دست هایم را می برد توی شلوارم بعد بوی تنش همه جا پخش می شود و دو ثانیه بعد گورش را گم میکند و من چشم هایم به سقف خیره می ماند و انگار جایی میان پاریس و تهران سرگردان می مانم و بوی عرق میدهم بعد یا با دستمال کاغذی کار دارم یا با کلمه .
به ماهی توی تنگ نگاه می کنم . بی حرکت ایستاده است وسط تنگ . انگار دارد به حرفهای من گوش میدهد.
می گویم: تکانه حرفش اینه که نباید مثل ماهی تنگت را تنگ در آغوش بگیری. میگه خِلاص!
این اتاق سر تا پایش بوی یک چیزی میدهد .بوی یک نفر را میدهد و من نمیتوانم تشخیص بدهم بوی توست یا اکالیپتوس؟مثل وقت هایی که سرما میخوردم و همه جایم بوی اکالیپتوس میداد . من خوشم می امد .
دکتر قرار است باز سرش را بخاراند .
میگویم:ساس ،یه چیزی مثل ساس افتاده به جونم . خوشم می آید. ساس ، عجب لغتی است این ساس،ادم را یاد مایاکوفسکی می اندازد ، یاد عاصف ، یاد لولیتا .، یاد احمد هم میافتم . یاد تو هم شاید افتادم . چه دلتنگی تخمی سراغ ادم می اید این اوقات .
میگویم ساس نه ،اون بیشتر شبیه کرمه کرمی که از تو به جون ادم میافته وادم دست لعنتیش بهش نمی رسه .
میگویم:اگر به خانه برسم خلاص!
دکتر لای حرفهایم چیزهایی میگوید که نمی شنوم .مدت هاست توی صداها حل شده ام . انتخاب می کنم کلمه ها را. وقتی از کلمه ای خوشم بیاید گوش میدهم، اگر نه به تخمم هم حسابش نمیکنم .
یک چیزی درباره خودکشی می شنوم . به لکه زرد وسط سقف خیره شده ام . زمستان بدی داشتم . به چاقوی بلند روی میز دکتر نگاه میکنم . دسته اش شکسته است . چند تا نامه هم افتاده بغلش . حدس میزنم نامه های عکسی که قابش را دکتر برگردانده با چاقوی دسته شکسته باز شده است وتوی ذهنم رابطه عاشقانه می سازم . راست توی چشم های دکتر نگاه میکنم و میگویم:"تیغ" میخوام با تیغ خودکشی کنم .
بعد میگویم:درد رو دوست دارم .
حالم بد است . توی مطب بالا آوردم . انگار همه ادم های خیابان با تکان هاشان بهم میگویند:"خودت رو خلاص کن ". میروم خانه . مثل سگ عرق میخورم . صورتم خیس خیس . می ترسم به میز ناهار خوری نگاه کنم . عکست را برمی گردانم روی میز .می روم توی دستشویی و نصفه تیغی را که از اصلاح قبلی مانده است بر می دارم و لمس میکنم ...
برش دوم :لال بازی
نشسته ام کف دستشویی و به تیغ نگاه میکنم . زنگ می زنند. میخواهم تنها باشم. زنگ می زنند.شخص شخیص سیریش دست بر دار نیست. هیچ احمقی نمی تواند ده دقیقه زنگ بزند و کسی در را باز نکند و همچنان زنگ بزند جز احمد .بلند می شوم در را باز میکنم.لعنتی ! احمد است .در این مواقع تخمی ترین آدمی که میتواند پشت در باشد همین احمد است. دلم میخواهد راست توی چشم هایش نگاه کنم و بگویم گمشو.بعد در را ببندم و به تخمم هم حسابش نکنم.اما این کار را نمی کنم . بغلم میکند . چه بغل لاغر مردنی دارد این احمد.با خودم میگویم"یه کلمه هم باهات حرف نمیزنم "
می گوید:میتونم بیام تو.
با شچم هایم نشان میدهم "نه " خر الاغ نمی فهمد و می اید توو در را هم پشت سرش می بندد.
میگوید کجایی پسر؟ازت خبری نیستا . پاک کم شدی رفتی .و بعد میخندد . ریز میخندد.چقدر دوستش دارم . ریز خندیدنش را . می روم توی یخجال را میبینم . چند برگ کاهو دارم .کاهویی که لزج شده اند . مثل وقتهایی که دستم را میبرم توی شلوارم و کار میکنم .میگذارمشان توی سبد قرمز و میگذارم جلوی احمد. دوهفته ای میشود ندیدمش . بهش می گویم "عَمَد" چهارده سال پیش بود به گمانم حسین دستش را گرفته بود و اورده بود توی جمع .بعدها شده بود بهترین دوست زندگیم و بعدترها فراموشش کردم .دوستش داشتم برای اینکه هیچ وقت نفهمیدم از کدام گوری پیدایش شده است .
میگوید: اتا چه خبر؟چته؟قهری حرف نمینی؟لال بازی در نیار اتا .چته بابا . یه سال ازت بی خبرم.
باورم نمی شود میخواهم بگویم :یه سال چیه؟دوهفته است مرتیکه قوزمیت. اما نمیگویم . میخواهم به لال بازیم ادامه دهم . وقت هایی که حوصله ندارم لام تا کام حرف نمی زنم . عمد از این بازی من خبر دارد. اسمش را آن وقت ها گذاشته بودیم لال بازی .او همه چیز را می داند حتی خود کوبی ام را .سیگارم را روشن میکنم و بسته را میگذارم جلوی عمد. یک جور بدی نگاهم میکند انگار بخواهد بزند زیر گریه صدایش می لرزد بغض دارد .یک جور بدی شدم . حتماً دلش برایم خیلی سوخته است . یک بوی بدی می اید . نمیتوانم تشخیص بدهم بوی عمد است یا بوی کاهوها.می گوید :توی این یه سال ..
بقیه اش را گوش نمیدهم . با خودم فکر میکنم نکنه واقعا یک سال شده است . چند وقتی است که توی صداها حل شده ام ،خیلی وقت است گذر زمان را نمی فهمم . صداها را تشخیص نمی دهم ،گذر زمان را نمی فهمم، کلمه ها را انتخاب میکنم و .. درست از همان روزهایی که تو رفتی و این زنیکه ی تکانه جایت آمد .
عمد دارد یک چیزهاییمیگوید . اخم هایم توی هم میرود . حرفش را قطع میکند . به چشم هایش نگاه میکنم . یک جور خوبی مهربان است . حالم داردبهم میخوردو. از چشم هایش فرار میکنم و میروم روی گل های قالی . احمد مثل گوساله شده است .
یک چیزهایی میگوید :از ان روزها حرف میزند از ان وقت هایی که من زن گرفتم و اینها مرا دست میانداختند .
میخندم . بلند میخندم آنقدر بلند میخندم که خودم هم میترسم .فکر میکنم: چقدردلم برای صدای احمد تنگ شده بود . چقدر دلم برایش تنگ شده بود . تنگ شده بودم . غم بودم .
بهمیز ناهار خوری نگاه می کنم .آنجاست . همیشه آنجاست . به سر کچلش نگاه میکنم . دست میکشد روی سرش و با پای چپش میگوید: حرف بزن.
دو جنسی لعنتی اثیری ! زنیکه ی تخمی .
فقط کافیه بهش عادت کنی . به درد . اون وقت درست میشه شبیه شادی . به همین سادگی .و به همین سادگی برات قابل هضم میشه . درد برای این درد آوره که ما بهش عادت نداریم . درد کمه . خیلی کمرنگ تز شادیه و برای اینه که ما ازش فرار میکنیم . درد درد اور نیست . درد داشتن خوبه ادم رو از خودش کم میکنه .
عمد دارد تند تند حرف میزند انقدر تند که نفسم میگیرد و سرم گیج می رود . دارد خاطره تعریف می کند انگار . و بعد میخندد . من همین طور دارمبه قالی نگاه می کنمو حرفنمی زنم . عمد مات نگاهم میکند .
دست بلند می کند یک برگ کاهو بر می دارد . چهره اش توی هم می رود . نمی دانم از لال بازی های من است یا از لیزی کاهو؟
مي گوید: چقدر عوض شدی اتا . خیلی عوض شدی . بعد کاهو را پرت کرد توی سبد . با خودم فکرمیکنم چقدر عوضی شده ام .
می روم در را باز میکنم که یعنی خوش اومدی.نگاه میکند به آکواریومم و می گوید:اتا تموم ماهیات مردن که .
هوای هواخوری زده به سرم . همه ما یک روزی میمیریم . یه روزی تنگمون رو میشکنیم . روزی که عادت کنیم درد رو توی جیب کتمون جا به جا کنیم .
احمد ریز میخندد از ان خنده هایی که ادم دلش میخواهد بغلش کند . یک تکه کاغذ برمیدارد و شماره اش را روی آن مینویسد .
می گوید شیش روزه دیگه عیده اتاا . بیا پیش من خره لال باز. اتابک عیدت مبارک .
می خندد ، می اید طرفم و بغلم میکند . دست هایم دو طرفش آویزان است . انگار یه ستون لاغر دست داشته باشد و بغلت کند .چه بوی بدی میدهد بوی اکالیپتوس.
تکان میدهد "تمومش کن "عمد می بوسدم و می رود بیرون . میدانم هنوز آن پشت است . هیچ احمقی نمیتواند مثل این ادم سیریش و مهربان باشد . انقدر مهربان که حال ادم را بهم میزند . از چشمی در نگاه میکنم دارد با پشت دست اشک هایش را پاک میکند .شماره اش را توی آکواریوم میاندازم.انگار عمد دارد غرق می شود . خوشم می اید . بوی ترشیدگی از دست و پا و آروق و همه جایم میزند بیرون . خالا می روم توی دستشویی .شیر آب را باز می کنم . نصفه تیغ را از زمین بر می دارم. یک مشت آب می ریزم روی ائینه . راست توی چشم های خودم نگاه میکنم . چشم هایم را میبندم . به درد فکر میکنم. در دستشویی را میبندم . درست از روی گلوم سُر میخوردو ...
1/10/84 تهران
به خاطر وفاداری به اتابکم
