تبليغاتX
شارکو
شارکو
داستان های من اینجا با هم تیله بازی میکنند
متافیزیک در هفت پرده

 

 

 

1)مرد دستش رو فرو کرد وسط غروب خورشید و ي شاخه نور در اورد .کشاورز بود.عصر که برگشت خونه شاخه نور رو گذاشت لبه طاقچه .

2)زن دراز کشیده بود تو حیاط و پاهاش  رو به طرف اسمون دراز کرده بود .خورشید رو گذاشته بود وسط پاهاش  و هی قلش میداد این طرف و اون طرف .تا اینکه خورشید رو کشید پایین و گذاشت لبه طاقچه .

3)مرد هیچ وقت نتونست یه دوست خوب داشته باشه  همیشه با غروبش که لب طاقچه بود حرف میزد .

4)از اون روز به بعد بهترین دوست زن شده بود خورشید لبه طاقچه خونه اش. زن تنها بود .

5)مرد شاعر بود.اما اغلب شعراش نصفه کاره رها میشد.مرد میخوند:آی غروب/ توپ نارنجی تنهایی/سرت را بالا بیاور/بگذار چشم هایت را ببخشم به روشنای ماندگاری بی من ....

6)زن شاعر بود.اما اغلب شعراش نصفه کاره رها میشد.زن میخوند:آی طلوع/درخت استوار مردهای بی روزن/به زنانگی ماه بیا/ قدمگاه این سحر /خورشید لب های بی تو /تنهایی ام را به دار بیاویز....

7)مرد و زن هیچ وقت همدیگر رو ندیدند که من یه روزی به دنیا بیام .ولی این داستان رو کسی نوشت که یه روز از شکم یه ماه بیرون میزنه و پای یه درخت انجیر یه غروب میده به یه مرد یه طلوع میده به یه زن و خودش وسط یه ماه  جون میده ...

فرزانه مرادی

بیستو یکم از

شهریور هشتادو چهار

  میناک

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 10:59  توسط فرزانه مرادی   | 

 

>