1)مرد دستش رو فرو کرد وسط غروب خورشید و ي شاخه نور در اورد .کشاورز بود.عصر که برگشت خونه شاخه نور رو گذاشت لبه طاقچه .
2)زن دراز کشیده بود تو حیاط و پاهاش رو به طرف اسمون دراز کرده بود .خورشید رو گذاشته بود وسط پاهاش و هی قلش میداد این طرف و اون طرف .تا اینکه خورشید رو کشید پایین و گذاشت لبه طاقچه .
3)مرد هیچ وقت نتونست یه دوست خوب داشته باشه همیشه با غروبش که لب طاقچه بود حرف میزد .
4)از اون روز به بعد بهترین دوست زن شده بود خورشید لبه طاقچه خونه اش. زن تنها بود .
5)مرد شاعر بود.اما اغلب شعراش نصفه کاره رها میشد.مرد میخوند:آی غروب/ توپ نارنجی تنهایی/سرت را بالا بیاور/بگذار چشم هایت را ببخشم به روشنای ماندگاری بی من ....
6)زن شاعر بود.اما اغلب شعراش نصفه کاره رها میشد.زن میخوند:آی طلوع/درخت استوار مردهای بی روزن/به زنانگی ماه بیا/ قدمگاه این سحر /خورشید لب های بی تو /تنهایی ام را به دار بیاویز....
7)مرد و زن هیچ وقت همدیگر رو ندیدند که من یه روزی به دنیا بیام .ولی این داستان رو کسی نوشت که یه روز از شکم یه ماه بیرون میزنه و پای یه درخت انجیر یه غروب میده به یه مرد یه طلوع میده به یه زن و خودش وسط یه ماه جون میده ...
فرزانه مرادی
بیستو یکم از
شهریور هشتادو چهار
میناک