قصه بچگی ها
نیمامهربانی
2
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 17:9  توسط فرزانه مرادی
|
!داستان
مثل همه روزها
همه چيز از روزي شروع شد که مثل روزهاي ديگر صندلي آبي پلاستيکي ام را کنار ديوار بزرگ سفيد اتاقم گذاشتم و شروع کردم با خودم حرف زدن .همه کاري که وقتي تنها هستم همين است اينکه زل بزنم به ديوار سفيد اتاقم و با خودم بلند حرف بزنم .هروقت ميخواستيم شام بخوريم مادرم از ان طرف ديوار يک مشت ميزد هروقت کار مهمتري داشت دو تا مشت ميزد اما مدت ها بود که کسي مشت نميزد کسي نبود .فکر ميکردم مهم نيست فکر ميکردم حتي براي انهايي که ان طرف ديوار هستند هم مهم نيست و واقعيت هم همين بود اينکه مهم نبود .نشسته بودم و داشتم حرف ميزدم داشتم با ديوارم حرف ميزدم /.ديوار من مثل همه اشيا اتاقم اسم دارد .اسمش شوشو است / حرفهايم هم اغلب درباره کارت پستالي بود که يکي از دوستانم از اسپانيا برايم اورده بود يا درباره دختر پشت پنجره همسايه .چيز مهمي نبود فقط يک کم دلتنگ بودم يعني فکر ميکردم چيز مهمي نباشد .فکر ميکردم دست اخر مهران زنگ ميزندو از خانه ميکشدم بيرون .امروز دوست داشتم کسي مثل مهران بيايد و مرا از خانه بکشد بيرون هر چقدر هم کثيف باشد و ريش هاي زبرش را نزده باشد مهم نيست داشتم مچاله ميشدم .دوشنبه تولدم بود فکر نميکردم چندان مهم باشد يه کم دلتنگي و يه عالم تنهايي چيز مهمي براي من نبود اما به سرم زد که بروم بيرون و توي پياده روي دو تا خيابان بالاتر زير افتاب بنشينم و به دخترهايي که رد ميشوند خيره شوم .خيره شوم و فکر کنم که دارند به چي فکر ميکنند .من عادت هاي عجيبي دارم اوليش اين است که جلوي ديوار با خودم حرف ميزنم دومي اينکه زير افتاب پياده رو ها نشستن را دوست دارم شما که من را نميشناسيد اما من فکر نميکردم چندان مهم باشد حتي فکر نميکردم براي ادمهاي پشت ديوار هم مهم باشد . از جلوي ديوار بلند شدم درست وقتي که فکر کردم دارم کف ميکنم وقتي که بالاخره سرگيجه گرفتم از جايم تکان خوردم و از جلوي ديوار بلند شدم رفتم کنار پنجره هميشه روي لب پنجره من دختري نشسته .هميشه پاهايش را تکان ميدهد تکانهاي غريب و دلتنگ کننده .پاهايي که با تکان داد ن هايشان با ادم حرف ميزنند و وقتي هر دويشان تکان ميخورند ادم قاطي ميکند ! هميشه روي ان لبه کسي دارد حرف ميزند و حرف هايش مثل در اوردن کفش هاي تو ميماند به همان اندازه ادم را غمگين ميکند .دختر را از لبه پنجره ميکشم پايين و مينشانم روي ميز .ميخندد.اهيمت نميدهم .زماني فکر ميکردم اسمش مهتاب است يک مدت بعد فکر کردم بايد اسمش ترمه باشد اما حالا نميدانم اسمش چيست هيچ وقت با دهانش حرف نزده هر وقت هم ازش پرسيدم اسمش چيست هر دو پاهايش را با هم تکان داده طوري که قاطي کرده ام .
از پنجره بيرون را نگاه ميکنم همه چيز به اندازه لبه شلوار جين من که ريش ريش شده ساده است .نه از اسمان باران پرتقالي ميبارد و نه کسي دارد کسي را ميبوسد .زوج هاي عاشق دست در دست هم ميگذرند و من هروقت توي دستشويي مينشينم يک جفت زوج عاشق ميبينم .خيلي کم پيش مي ايد که پشت پنجره ببينمشان يا ترک موتور .همه سرشان توي لاک خودشان است .هيچ کس نميفهمد من چقدر تنهام .ادمها چقدر نفرت انگيز شده اند ..پنجره را باز ميکنم و با تمام قدرت داد ميزنم: .... از داد زدن پشيمان ميشوم . از مهران دلخورم از همه چي دلخورم فکر ميکردم حداقل براي يک نفر مهم باشد جز خودم اما براي همه مهم نبود جر خودم . ميروم که دوش بگيرم ميروم و کف حمام مينشينم و بغضم را قورت ميدهم .. تيغ لرد را لمس ميکنم . پشيمان ميشوم يا ميترسم . نميدانم .روبروي ديوار ميايستم و ميگويم مادرقحبه عوضي رواني . هميشه همين فحش را ميدهم مادر قحبه عوضي رواني.
اولين قطره اشکم را قورت ميدهم اما ديگر تحمل نميکنم از اينکه بنشينم و چيپس بخورم و بنويسم خسته شده ام ازاينکه جلوي ديوار حرف بزنم خسته ام از اينکه کنار پنجره بروم از اينکه توي دستشويي به زوج هاي عاشق برسم يا کف حمام به تيغ لرد .
بلند بلند گريه ميکنم درست مثل يک گاو نر شروع ميکنم به عربده کشي.
گوشه ديوار مچاله ميشوم و به خودم ميشاشم .بوي شاش و نم گچ حالم را به هم ميزند . توي يقه ام استفراغ ميکنم . با بوي شاش و گچ و استفراغ ميروم بيرون .ميروم يک پاکت سيگار ميخرم .ميروم و هر دختري را که ميبينم ميگويم شما 250 تا قرص خواب اور نداري؟ ميروم که يک نفر را پيدا کنم براي حرف زدن .براي دو کلمه حرف چرت و پرت .با خودم ميگويم ديگه مهم نيست افتاب هست همه چي جبران ميشه .
ارديبهشت هشتاد و چهار
2
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 13:29  توسط فرزانه مرادی
|