تبليغاتX
شارکو
شارکو
داستان های من اینجا با هم تیله بازی میکنند
داستان

نشسته روی تخت و یک راست توی چشم هام نگاه میکند  اصلا به روی خودش نمیاورد  ساکت ساکت همیشه همین طور بوده همیشه سر بازی  هایمان  یک جوری ...

شروع کردم به حرف زدن .اونقدر تند وبی مقدمه این کارو کردم که خودم هم غافلگیر شدم .گفتم من هر چقدر هم بد هر چقدر هم خنگ تو نباید جلوی همه اینو داد میزدی .اصلا چرا ؟چرا ؟مگه خودت تا می یای بازی کنی سه بار نمیری دستشویی ؟مگه خودت هیچ نقطه ضعفی نداری؟خوب منم اینجوریم .این دلیل نمیشه که همش توی جمع این مسئله رو خراب کنی رو سرم .مگه خودت با لباس نمیری زیر دوش؟ مگه خودت شب ادراری نداری؟گنده بک احمق پس چرا  یه نقطه ضعف از من میگیری و تو جمع خرابش میکنی تو سرم؟ به اینجا که رسیدم زد زیر خنده  تو چشم هام نگاه میکرد خیره توی چشمهام زل زده بود و میخندید .داد زدم مرض کثافت اشغال فکر نمیکنی  به سرم چی می اد اخه مگه من چقدر تحمل دارم انقدر تند تند حرف میزدم و حالا هم که صدام وبرده بودم بالا که داشتم خفه میشدم  از همه بدتر بی تفاوتی او بود .

از روی تخت بلند شد

دستش را از زیر کمرم رد کرد  گفت یه دقیقه وایمیستی فکر کنم؟

گفتم قهرم با من حرف نزن  حرف هم بزنی این بار نمیتونی خرم کنی

گفت میذاری فکر کنم؟

عاشق فکر کردنش هستم . وقتی که میخواهدفکر کند روی زمین دراز میکشد  دست هایش را قلاب میکند زیر سرش و دهانش نیمه باز میشود

بعد هم میگوید خوب من به نتیجه ای نرسیدم پیشنهاد تو چیه؟

نتوانستم بگویم نه نمیگذارم فکر کنی! میخواستم لب های نیمه بازش را تماشا کنم برای همین شانه هایم را انداختم بالا

خم شد و گونه ام را بوسید

رفت دراز کشید کنار پای من  روی زمین  و دست هایش را قلاب کرد زیر سرش و به سقف خیره شد و کم کم لب هایش را از هم باز کرد  همان طور که من دوست دارم

حالا من نشسته ام روی تخت و نگاهش میکنم که یک وری میشود به طرفم و انگشت شصتم را در دستش میگیرد و میگوید

خوب اومممم من به نتیجه ای نرسیدم تو پیشنهادی نداری؟

میگم بریم شاه دزد وزیر بازی کنیم

 میگه دونفری؟

 میگم قهر میکنم ها

میگه بذار فکر کنم...

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 19:52  توسط فرزانه مرادی   | 

 

>