تبليغاتX
شارکو
شارکو
داستان های من اینجا با هم تیله بازی میکنند
عوامل بارداری

سرم رو بلند کردم

میگم: فقط یه لحظه

یه کتاب دستش گرفته  فهمیده دارم نگاش میکنم بلند میخونه:پس واقعا معرفت حقیقی چگونه چیزی است؟

دستخوش شک و تردید یا زوال تدریجی شدم یا شده

نمیدونم ولی منم بلند میگم:چاییت یخ نکنه

خودش رو به خریت میزنه

میگم تو مثل کسی میمونی که یکی دیگه توشلوارش خراب کاری کرده باشه تو حرصی و لاغر و لجبازی

از رو کتابی که دستشه بلند میخونه:خوب اگر کسی چیزی را میبیند و میشناسد،همینکه چشم بر هم گذاشت آن را نمیبیند  ولی به خاطر می اورد .

با اواز داد میزنم:چاییت یخ نکنه

و شروع میکنم  موازی های حاشیه قالی رو میگیرم و میرم وقتی به اخرش میرسم دوباره برمیگردم جای اولم

سعی میکنم از تو مواری ها راه برم و نزنم بیرون  ولی نمیشه

هیچ چی نمیگه

منم هیچ چی نمیگم

//=//­­­­­­

یه سی ثانیه ای که رو موازی های حاشیه قالی راه رفتم  بهش میگم:چی گفتی؟گفتی وقتی چشمات بازه هست وقتی چشمات بسته است خاطره است؟

بالاخره کتابو پرت میکنه جلوم

شارکو

2 نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 17:11  توسط فرزانه مرادی   | 

افسانه ندارد
وقتی که بودا گل را بلند کرد کاشپیه به بیداری رسید

.......

..............

........................

و بودند استادانی که بیداریشان را از پژواک فریادی یافتند یا از تیپایی وحشتناک به آن رسیدند .

:و این است دو گانگی روح بشر

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 16:53  توسط فرزانه مرادی   | 

 

>