سرم رو بلند کردم
میگم: فقط یه لحظه
یه کتاب دستش گرفته فهمیده دارم نگاش میکنم بلند میخونه:پس واقعا معرفت حقیقی چگونه چیزی است؟
دستخوش شک و تردید یا زوال تدریجی شدم یا شده
نمیدونم ولی منم بلند میگم:چاییت یخ نکنه
خودش رو به خریت میزنه
میگم تو مثل کسی میمونی که یکی دیگه توشلوارش خراب کاری کرده باشه تو حرصی و لاغر و لجبازی
از رو کتابی که دستشه بلند میخونه:خوب اگر کسی چیزی را میبیند و میشناسد،همینکه چشم بر هم گذاشت آن را نمیبیند ولی به خاطر می اورد .
با اواز داد میزنم:چاییت یخ نکنه
و شروع میکنم موازی های حاشیه قالی رو میگیرم و میرم وقتی به اخرش میرسم دوباره برمیگردم جای اولم
سعی میکنم از تو مواری ها راه برم و نزنم بیرون ولی نمیشه
هیچ چی نمیگه
منم هیچ چی نمیگم
//=//
یه سی ثانیه ای که رو موازی های حاشیه قالی راه رفتم بهش میگم:چی گفتی؟گفتی وقتی چشمات بازه هست وقتی چشمات بسته است خاطره است؟
بالاخره کتابو پرت میکنه جلوم
.......
..............
........................
و بودند استادانی که بیداریشان را از پژواک فریادی یافتند یا از تیپایی وحشتناک به آن رسیدند .
:و این است دو گانگی روح بشر