بی شک
این تکه استخوان به دست های تو عاشق شد
0341_ABCDEF(H)
سی وسه کاسه سنمایی
سی و سه کاسه سفالی
سی وسه کاسه صبور از سی کم سه
تارهایی که به صورتم
و انعکاس روح من روی صحنه تو
بدون شک این استخوان اسطوره بی نشان مرا عشق کرد
درون کاسه ام
به قصد تلو تلو
این تکه درون جیب های سفالی ات
فراموش نمیشود
روح من
همان که تراش خورد
و به سلامتی پاهای پیش پا افتاده
یک اتفاق پیش پا افتاد شد تو
و تو شدی من
کلمه ها ابتدای خودشان
و توی خانه ما همه در یک زمان به اهمیت موچین پی بردند با تو
پاهای برادر پی به پاهیت خود
و روح من ماهیتش را به خش گماشته ای سپرد
که ماهی تنگ را تنگ در اغوش گرفته بود
و به یک نوع رب النوع دریایی تبدیل میکرد
و من یک دنیا لُغت بی ربط را به دندان کشیدم
ترسیم پاهای بی پایه و اساس و
کاسه های سی و سی !
من کجا برهنه شوم بهتر است
و روی پلاکم زدند پالتو
پا
من دارم پای این شعر میزایم
دوست داشتید زنگ بزنید
5242580
هشتاد و دو آبان
فرزانه مرادی تهران
غلاف تمام فلزی
به تنها سین خانه ما که خیلی کم هست ولی هست
و اینک
کوچه های مسموم همان :سین" است
همان که پای سفره هفت سین نیست ولی هست
و با من ادای کودکی ها را در می آورد
این تقدیم است به تمام "سین "های لاغر مردنی که بی سین و بی سیم است
و لاغری ما دو تا از همان ابتدا هم حرصی تشخیص داده شد و هم ارثی
با هم به مقام معاون ها خندیدیم
و من سه ثانیه لال شیطنت تو مردم
سین های کمیاب ستاره های سو سو
دیشب خواب دیدم
دو تا ستاره داری
به روی شانه های لباس سربازی
بی طرفم به خدا
راست میگویم
چپ نه
تو لاغرترین سین روی زمینی
و چه بد
رنگم پریده از روی بام این خانه
درست به رنگ همان ژلی که با هم میزنیم روی سر به سر هم
تو ان سوی سلولهاییکه هیچ گاه تکثیر نمیشوند هم
گم میشوی
صدایت هممیان همه صداهای دالبی و استریو
روی ابی ات افتاده ام
بگذار بمیرت
میگویند شبیه حسین شده ای
که نه من دیدمش و نه تو
اما نشو
نبودی
تا نبودی هم نبودی
و ما برج ها را به عدد نمیشناختیم
تحملت سخت میشود فردا
اینجا چه باشی و چه ..دلم برایت لک لک میشود
و من سر بازم سر بازی سر ، بازیم!
و من کنار تو چیزی شبیه شاه کم دارم مثل کرمان و کرمانشاه
و پاییز بدون جناح زدگی به ما ربطی ندارد روزنامه ها
1- حافظه
راستی حاجی جانامسال چه رنگی مُد؟
پشت خاکریزها را جناح بسته اند سید بجنب
این نه به من مربوط بود و نه به قطب نما
تنها برای پوتین های تو واکس بودم
کپسولهایی که اکسیژن را پی تو میفرستادند
و تو بی چراغ به خاک ما زدی
تو تو تو
تو تا بهمن بیست و پنج بار میروی و هی لباس های ما مشکی تر میشود
حالا 1358 تهران
2_خاطره
شده ام لنگ کفش بچگی
تنگ شده ام برایت دل
_شما؟
_من:F.M متولد کجا و چگونه
مهم بادبادکی بود کهبا الله اکبر تو نخش گم ....
بیا باز هماز بالکن پسر ها رادید بزنیم
پسر هاهمیشه غلط املایی بزرگی هستند
این را همیشه تومیگفتی
پاشو پسر مرخصی ات تمام
و تکرار دوباره ها
و پدری که همیشه دیر میرسید
و تویی که همیشه بوی عرق
کوچه های را مسموم شده ایم
سیگار کار من نبود
قسم بخورم کنار این حوالی ؟
گاهی بلند تر از پوتین تو سطرها را حفظ میکند
و از ابتدا اغاز این سلسله بیان راز" سین "است
و حداقل پنج هزار سال قبل از میلاد
چشم ها را باید میشستید
کثیف ترین عرب مسیح این حوالی بودم برای همه هم تو هم
که تو جهت نداری
هر سو رو کنم تویی
خوشا به چشم من
و دیواری که سمت من نیست تو را به چه کار ؟
و زن همیشه از پاشنه نیش میخورد
این را هم تو میگفتی و من قاه قاه
ما داریم فدای رابطه ها میشویم
3_تکرار خاطره ها و حافظه ها
حالا یادم میرود به تعطیلات اخر هفته
به عکس هایی که کلیک ،چلیک گرفتیم
و کلیک و چلیک همان شترق است
و بامب و بومب پتوین های تو ثابت کرده
سرباز ها این طرف پولدار ها آن طرف
و تو فدای رابطه هایی
یک سین لاغر مردنی
مگر اینکه انها اینها نباشد هم
مثل همیشه که همه با هم برابرند و بعضی برابرتر
اصلا ما که پیمان اخوت نبسته ایم اخوی
که تو وسط حافظه ام قدم بزنی و کنار کفر من لبخند بزنی و روی سر صفحه ام بریزی و نقطه نقطه نقطه
که سه تا نقطه هم واسطه نمیشود
اصلا شاید همین روزها دستم را از پشت کنتور در بیاوردی و
بعد پُلُپ شترق بومب
کفن و سنگ قبر و خرما
این را دیشب خواب دیدم کنار دو ستاره
و خطر تن دادن به سانتی مانتالیسم را به سفر
نه
به تعطیلات اخر هفته دعوت ..
و مثل همیشه اعتقادی مجهول به تو دارم
ایکس به روی ریاضیات قوی
ایگرگ به روی حس خود ازادی من
علامت تعجب ها هم مال تو
پوتین هایت میرود که ثابت کند
این طرف و ان طرف یکی نست
و من میروم بخوابم ....
اذر 1382
وقتی توی مسیح باشی
توی هم توی هم ها حالم را بهم تو داده
به من پتو داده
از رو رفته و به من اتو داده
توی هم راهرو بودیم
و توی این راهرو ها رژلب ممنوع است
که اکسیژن به لب هات نرسه بیرنگه چرا هم
من هم بی رنگم
وتوی هم توی هم ها را فکر میکنم
روی هم تاثیر
توی هم بخش (بخش چهار اتاق پنج تخت بیست)
ادمهای این بخش ها توی ملافه ها
تو در توی تخت ها و تو در توی تنفس های بی شماره ها
تو در تو
خلاصه ي تو در تو میشود 4
هم ها هم اتاقی ها
تو در توی دست ها و دست ها توی شلنگ ها
اتاق ها
تخت ها
راستی پرستار پتوی من را بنویس
زمستان هشتاد و تو ها
"حالی به عادت دوباره ندارم و این را برای صدات نوشتم که ازش دورم"
صدای تو بلند میشود چهار دست و پا بلند میشود بلند میشود و چهار دست و پا راه میافتد و می اید میخورد در گوش من که پرده اش پاره شود!خوب این خط تمام نمیشود به بعدی هام و بدی هام.صدای تو باز شق و رق بلند میشود میاید جلو و خیلی مشتی میرود تو گوش خودش.به خودت نزدیک تری و من دارمت را اوردم و تو نمیکُندی را کردی تو گوش من .من یکی را در کرد و دیگری را در به در .که ادامه اسمم یک چیزی می اید میاید و میرود توی ....مهم نیست توی چی میرود.دکمه های این پیراهنی که پوشیدی بدجوری با صدات ست شده برای امدنش.اینجا هیچ ادمی خودش نیست چقدر هم .من دارم توی گرما دائم الخمر تو میشوم صدات میگوید دائم الدم! دارم دم میکشم.صدایت هنوز بوی شیر میدهد .روی نوشته ای من میخابد و پرده هایم را پاره میکند .کش می اید و خیلی مشتی یکی را در میکند و دیگری را دو در .!. صدات انتن نمیدهد تویگلوت گیر کرده و برفک دارد مثل چشمهای من.و منخودم را بی طرفانه به صدات اعلام میکنم این اواخر !
آبان هشتاد و دو
خدای من روی زمین جا نمیشود
دورم
از استفراغ های بارداری
از باکره گی های بی دلیل شاکی
کسی که دچار صیغه سیزدهم شخص بی معرفت شده
من نیستم تویی که
همیشه حرف برای گفتن داشت
و من نداشتمش
کاهیدگی های پسر جهان را
که نفسم را کند کرده
از همین درست نشسته ام و دارم به پیوند ابروهات نزدیک میشوم
روزیکه ایستگاه چمدان را بی سرو پا تر از من دید
شکل شخص دیگری به خودم گیر دادم ُ
که چقدر شبیه کس دیگری شدم
میروم و خودم را از چمدان برمیگردانم
از تلفنی که گراهام بل اورد بیزارم
روحش ناشاد و گهی!
یه سوال: کسی میدونه
چه کسی حق داشت مرا در بخش سلولهای غیر مجازش تکثیر کند؟
هشتاد و دو
همه چیز از حالت مردی که صورتش رابا تیغ زده
به حالت زنی که صورتش را بندانداخته
در حال تغییر است
و همه چیز از حالت های مختلف شروغ میشود به اتفاق
از خودم حرف میزنم من
من قول هایی را نداده ام دست
و دست هایی را نزده ام سیلی
و همین طور در حال تغییرات ناحیه ای ام
کلاغی که تشبیه دوران های من است
و دارد پایین هر شعری برای خودش دنبال خانه میگردد
با هر چه نماد پایداری و از خود گذشتگی
از خود نمیگذرم
اتفاق میافتد زمین خاکی میشود
و کسی تبدیل به یک گیرنده شده
فاصله را فضا می سازد
ریشه مضاعفم خشک شده توسط اب های ازاد
من متغیر دست و پاگیری ناخن هام شده ام!
روی بند صورتم فکر میکنم
روی همیشه ام دراز میکشم
حالت مردی که ...حالت زنی که
تغییر میکنم
و پراکندگی متن ما با فاصله ها قطع میشود.
دی ماه هشتاد و دو
داستان ۳۴۵۶از سیاره نوری از اول اول
فکر که میکنم
میبینم مرد لالی که خرزهره هارا میکشت یک دیویست و شیش مشکی داشت بر میگردم دستم را لای موهای تو پیدا میکنم برمیگردم دستت را لای ....صدای ترمز شدیدی مرا به تو برمیگرداند حالا فاصله ها انقدر زیاد شده اند که به گردش هم نمیکشی برمیگردم خودم را پیدا کنم پسری که حرفهایش همیشه شکل ابرها خواب الود و کثیف بود شکار چشمهایی شد که همیشه مرا حرص میداد حالا هم که اتفاقی نیافتاده برمیگردد و شارکو میشود شارکو یک کاربرد است این را مواد میگوید مواد از دماغش هیچ چیزی را نمیدهد تو .لاغری ما دو تا هم ، هم حرصی ست هم ارثی .مرد لالی که ریخته گری را از تو اموخت تمام خرزهره را حامله کرد بعد عشقبازی خود را با زمین از سر گرفت و مرد .
فکر که میکنم
میبینم زن کوری که زیر ایوان ایستاده بود باران را خفه کرد .همو که گوشه چادرش را به دندان گاز گرفت .برمیگردم و دستم را لای موهای خودم پیدا میکنم .بر میگردد و دستش را لای موهای کودکش فرو میکند و میکشد .حالا فاصله ها انقدر زیاد شده که فکر میکنم باز هم به تو میرسم .شاید هنوز مسدود نشده باشد روزهایی که از کاربرد شارکو در امان مانده.ایینه ای که تو را برد با من ازدواج کرد .زن باکره ای که مرد عقیمی را بوسید هیچ وقت نفهمید چرا .من عادت شده ام به تیغه ای که وسط دو خانه امان کشیده اند .فکر نمیکنم و کسی که نمیتواند فکر کند فقط باید بخوابد .باران همسر زمین است .